تبليغاتX
گفتار نیک

دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390

هر شب من و دل تا سحر در گوشه ويرانه‏ها


داريم از ديوانگى با يكدگر افسانه‏ها


اندر شمار بيدلان، در حلقه بى‏حاصلان


نى در حسابِ عاقلان، نى درخور فرزانه‏ها


از مى زده سر جوشها، از پند بسته گوشها


پيوسته با بى‏هوشها، خو كرده با ديوانه‏ها


از خانمان آواره‏ها، در دو جهان بيكاره‏ها


از درد و غم بيمارها، از عقل و دين بيگانه‏ها


از سينه بُرده كينه‏ها، آيينه كرده سينه‏ها


ديده در آن آيينه‏ها، عكس رخ جانانه‏ها


سنگ ملامت خورده‏ها از كودكان آزرده‏ها


دل زنده‏ها تن مرده‏ها فرزانه‏ها ديوانه‏ها


ببريده خويش از خويشتن، بگسيخته از ما و من


كرده سفرها در وطن، اندر درون خانه‏ها


نى در پى انديشه‏ها، نى در خيالِ پيشه‏ها


چون شيرها در بيشه‏ها، چون مورها در لانه‏ها


چون گل فروزان در چمن، چون شمع سوزان در لگن


بر گردشان صد انجمن پر سوخته پروانه‏ها


رخشان چو ماه و مشترى ز اين گنبد نيلوفرى


تابان چو مهر خاورى از روزنِ كاشانه‏ها


مست از مىِ ميناىِ دل بنهاده سر در پاى دل


آورده از درياى دل بيرون بسى دُردانه‏ها


گاهى ستاده چون كدو، از مى لبالب تا گلو،


گاهى فتاده چون سبو، لب بر لبِ پيمانه‏ها

میرزا حبیب خراسانی

نوشته شده توسط غلیان احساس در 21:49 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم اسفند 1389

نگذار به آرامي بميري

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،
دوری كنی ... ،

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل یك بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی ...
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن ...

پابلو نرودا، ترجمه احمد شاملو

نوشته شده توسط غلیان احساس در 22:24 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم اسفند 1389

چه غريب ماندي اي دل !

 

 

 

 

چه غريب ماندي اي دل ! نه غمي, نه غمگساري
نه به انتظار ياري, نه ز يار انتظاري

غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد
كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره‌اي است باري


دل من ! چه حيف بودي كه چنين زكار ماندي
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاري

نرسيد آن كه ماهي به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباري

همه عمر چشم بودم كه مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو كه فرو خليد خاري

سحرم كشيده خنجر كه: چرا شبت نكشته‌ست
تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري

به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من؟
كه چو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري

چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري


نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم
منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري

سر بى پناه پيري به كنار گير و بگذر
كه به غير مرگ ديگر نگشايدت كناري

به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري

 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط غلیان احساس در 22:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389

پرنده

برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست.
 
لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی .
 
پرهایش رابزن...
 
خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند .
نوشته شده توسط غلیان احساس در 15:30 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم مرداد 1389

محمد نوری

وقار موسیقی ایران

 

استاد محمد نوری

 

 درگذشت

 

ترانه کوره راه زندگی با صدای استاد محمد نوری

دانلود کوره راه زندگی (استاد محمد نوری)

زندگی یه کوره راه بی نشونه
هیچ کی دست سرنوشت و نمیخونه
وامونده ی شهر و دیارم
عاصی ز دست روزگارم
تنهای تنها
دل کنده از شهر امیدم
از دل کلامی نشنیدم
جز نام غمها
دنیای ما چرا به ما وفا نداره
بی اعتباره
چرا خزون همیشه آفت بهاره
این روزگاره
یه روز تو این زندون غم
دلهای ما زندونیه
شادی فردا مرگ غم
تقدیر آسمونیه

نوشته شده توسط غلیان احساس در 1:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی و یکم خرداد 1389

سنگ خارا

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگيرم
سنـــــــگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم

مو به مو دارم سخن ها
نـــکته ها از انجمن ها
بشنـــو ای سنگ بيابان
بشنويــد ای باد و باران
با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگيرم
سنـــــــگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم

مو به مو دارم سخن ها
نـــکته ها از انجمن ها
بشنـــو ای سنگ بيابان
بشنويــد ای باد و باران
با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون

شمع خود سوزی چو من
در مــــــــــــــيان انجمن
گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد
گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد

يک چنين آتش به جان
مصلحت باشــــد همان
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد


من يکـــی مجنون ديگر
در پی ليـــــلای خويشم
عاشق ايـــــن شور حال
عشق بی پروای خويشم

تا به ســــويش ره سپارم
سر ز مــــــستی بر ندارم
من پريشان حال و دلخون
با هـــــمين دنيای خويشم

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگيرم
سنـــــــگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم


مو به مو دارم سخن ها
نـــکته ها از انجمن ها
بشنـــو ای سنگ بيابان
بشنويــد ای باد و باران
با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون

 معینی کرمانشاهی

نوشته شده توسط غلیان احساس در 22:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389

ای دوست

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و وز هر دو جهانم بستان

با هر که دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

مولوی

نوشته شده توسط غلیان احساس در 21:48 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389

هر سه

 

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم

شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم

در عشق که او جان و دل و دیده ماست

جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم

مولوی

نوشته شده توسط غلیان احساس در 22:25 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم فروردین 1389

نوروز

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هنیتر می‌رسد روزی
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی
نه حافظ می‌کند تنها دعای خواجه تورانشاه
ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی
جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده
جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی

نوشته شده توسط غلیان احساس در 20:44 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه شانزدهم اسفند 1388

آسان

 

 

... من تو را آسان نیاوردم بدست...

نوشته شده توسط غلیان احساس در 17:58 |  لینک ثابت   •