سر دلبران
خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
شمس تبریزی
...شعر...همان که غلیان احساس است
خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
شمس تبریزی
شاکر نعمت و پرورده احسان بودم
چه کند بنده که بر جور تحمل نکند
بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم
خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد
که سر سبزه و پروای گلستان بودم
روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل
عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم
گر به عقبی درم از حاصل دنیا پرسند
گویم آن روز که در صحبت جانان بودم
سعدی
که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم
به وصالت که نه مستوجب هجران بودم
خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
سرخ صورتم از سیلی ، اما زرد تنم
یوسف هم دست حق و پاره پاره پیرهنم
از درون همه ویرونم ، اما ظاهرم آباد
شهر خاموشانه قلبم ، رو لبام پره فریاد
من همه نقدینه هام رو پای عاشقی دادم
پا به زنجیر و اسیرم ، اما از خودم آزاد
سرخ صورتم از سیلی ، اما زرد تنم
یوسف هم دست حق و پاره پاره پیرهنم
آبروم رفته از دست آوازه های عشق
مونده ام بی پناه ، پشت دروازه های عشق
روز بی ابرم و مثل خارم به چشم شب
قلب من شده باز ، سپر تازه های عشق
سرخ صورتم از سیلی ، اما زرد تنم
یوسف هم دست حق و پاره پاره پیرهنم
منصور تهرانی
شد وقت آنکه مرغ سحر نغمه سر کند
گل با نسیم صبح سر از خاک بر کند
مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
زآه شرر بار، اين قفس را
برشكن و زير و زبر كن
بلبل پر بسته ز كنج قفس درآ
نغمهی آزادی نوع بشــر سرا
وز نفسی عرصهی این خاك توده را، پرشرر كن
ظلم ظالم، جور صيّاد
آشيانم داده بر باد
ای خدا، ای فلك، ای طبيعت
شامِ تاريكِ ما را سحر كن
نو بهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژالهبار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن بر قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل از این
بیشتر کن، بیشتر کن
مرغ بیدل، شرح هجران
مختصر، مختصر کن
ملک الشعرا بهار
از بس که برآورد غمت آه از من
ترسم که شود به کام بد خواه از من
دردا که ز هجران تو ای جان جهان
خون شد دلم و دلت نه آگاه از من
مولوی
مرا عهديست با جانان کـه تا جان در بدن دارم
هواداران کويش را چو جان خويشـتـن دارم
صـفاي خـلوت خاطر از آن شمع چگل جويم
فروغ چـشـم و نور دل از آن ماه ختـن دارم
بـه کام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصـل
چـه فـکر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم
مرا در خانه سروي هسـت کاندر سايه قدش
فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمـن دارم
گرم صد لشکر ازخوبان به قصد دل کمين سازند
بحـمد الـلـه و المنه بتي لشکرشکن دارم
سزد کز خاتـم لعلش زنـم لاف سـليماني
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا اي پير فرزانـه مکـن عيبـم ز ميخانـه
کـه من در ترک پيمانه دلي پيمان شکن دارم
خدا را اي رقيب امشب زماني ديده بر هم نـه
که من با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم
چو در گـلزار اقبالـش خرامانم بحمدالـلـه
نـه ميل لاله و نسرين نه برگ نسـترن دارم
به رندي شهره شد حافظ ميان همدمان ليکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدين حسن دارم
حافظ
بیتو به سامان نرسم، ای سـر و سامان همه تو
ای به تـو زنـده همـه مـن، ای به تنم جان همه تو
مـن کـه بـه دریـاش زدم، تـا چــه کنی بـا دل مـن
تختـه و ورطـه همه تو ، ســاحــل و توفان همه تو
ای هـمـه دستـان ز تو و مستـی مستـان ز تو هم
رمـــز میـسـتـــان همـه تـو، راز نیـسـتـــان همه تو
همـتـی ای دوست که این دانه ز خـود سر بکشد
ای همــه خورشـیــد تـو و خـاک تـو بــاران همه تو
شــور تــو آواز تـویــی ، بــلـــخ تــو شـیــــراز تـویـی
جـاذبـهی شـعــر تــو و گــوهـــر عــرفـــان همه تو
تـا بـه کجــایم بـری ای جذبـهی خـون ، ذوق جنون
سلسله بر جـان همه من، سلسلهجنبان همه تو
حسین منزوی
|
تو را نادیدن ما غم نباشد |
|
که در خیلت به از ما کم نباشد |
|
من از دست تو در عالم نهم روی |
|
ولیکن چون تو در عالم نباشد |
|
عجب گر در چمن برپای خیزی |
|
که سرو راست پیشت خم نباشد |
|
مبادا در جهان دلتنگ رویی |
|
که رویت بیند و خرم نباشد |
|
من اول روز دانستم که این عهد |
|
که با من میکنی محکم نباشد |
|
که دانستم که هرگز سازگاری |
|
پری را با بنی آدم نباشد |
|
مکن یارا دلم مجروح مگذار |
|
که هیچم در جهان مرهم نباشد |
|
بیا تا جان شیرین در تو ریزم |
|
که بخل و دوستی با هم نباشد |
|
نخواهم بی تو یک دم زندگانی |
|
که طیب عیش بی همدم نباشد |
|
نظر گویند سعدی با که داری |
|
که غم با یار گفتن غم نباشد |
|
حدیث دوست با دشمن نگویم |
|
که هرگز مدعی محرم نباشد |
سعدی
سه غم اومد به جانم هر سه یکبار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره دیره
غم یار و غم یار و غم یار
بــه لالـه در خـون خفتـه
شهید دست از جان شسته
قسـم به فریـاد آخر
به اشک لـرزان مادر
که راه ما باشدا راه تو ای شهید
که راه ما باشدا راه تو ای شهید
همه به پیش
همه به پیش
به یکصدا جاویدان ایران عزیز ما
بــه لالـه در خـون خفتـه
شهید دست از جان شسته
قسـم به فریـاد آخر
به اشک لـرزان مادر
که راهت را تا اخرین نفس ادامه خواهیم داد ای شهید
قسم به اسم آزادی
به لحظه ای که جان دادی
به قلب از هم پاشیده
شهید در خون غلطیده
که راه ما باشدا راه تو ای شهید
که راه ما باشدا راه تو ای شهید
همه به پیش
همه به پیش
به یکصدا جاویدان ایران عزیز ما
قسم به اسم آزادی
به لحظه ای که جان دادی
به قلب از هم پاشیده
شهید در خون غلطیده
که راهت را تا اخرین نفس ادامه خواهیم داد ای شهید
قسم به عزم هم رزمان
ستـم کشـان با ایمان
به خستگان جان برکف
دلاوران هــم پیمــان
که راه ما باشدا راه تو ای شهید
که راه ما باشدا راه تو ای شهید
همه به پیش
همه به پیش
به یکصدا جاویدان ایران عزیز ما
به یکصدا جاویدان ایران عزیز ما
به یکصدا جاویدان ایران عزیز ما
آبی که از این دیده چو خون می ریزد
خون است بیا ببین که چون می ریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می خورد و دیده برون می ریزد
مولوی
روزی خواهم آمد وپیامی خواهم آورد
در رگها نور خواهم ریخت و صدا خواهم زد:
ای سبدهاتان پرخواب!سیب آوردم،سیب سرخ خورشید
خواهم آمد،گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جزامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفت:چه تماشا دارد باغ!
رهگذر خواهد گفت:راستی راه شب تاریکیست،کهکشانی خواهم دادش!
روی پل دخترکی بی پاست،دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت.
هرچه دشنام از لبها خواهم برچید.
هرچه دیوار از جا خواهم برکند.
رهزنان را خواهم گفت:کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید،دلها را با عشق،سایه ها را با آب،شاخه را با باد!
وبه هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها!
بادبادک ها را به هوا خواهم برد
گلدانها آب خواهم داد...خواهم آمد سر هر دیواری،میخکی خواهم کاشت!
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند.
...آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
سهراب سپهری
لب آبي گيوه ها را کندم و نشستم، پاها در آب:
من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشيار است!
نکند اندوهي، سر رسد از پس کوه.
چه کسي پشت درختان است؟ هيچ، مي چرد گاوي در کرد.
ظهر تابستان است. سايه ها مي دانند، که چه تابستاني است.
سايه هايي بي لک، گوشه اي روشن و پاک،
کودکان احساس! جاي بازي اينجاست.
زندگي خالي نيست: مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري تا شقايق هست، زندگي بايد کرد.
در دل من چيزي است، مثل يک بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم، که دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوايي است، که مرا مي خواند.
نشود فاش كسي آنچه ميان من و تست
تا اشارات نظر نامه رسان منو تست
گوش كن با لب خاموش سخن مي گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و تست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و تست
گرچه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمه ي عشق نهان من و تست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش،ارنه
اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و تست
اين همه قصه فردوس و تمناي بهشت
گفتگويي و خيالي ز جهان من و تست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه ي عقل
هركجا نامه ي عشق است نشان من و تست
سايه زآتشكه ي ماست فروغ مه و مهر
ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود
من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود
محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود
او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود
برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود
با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود
باز آی و بر چشمم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود
صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود
سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود
سعدی
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم یک قطره آبم که در اندیشه دریا یا چشم بپوش از من و از خویش برانم این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است خاموش مکن آتش افروخته ام را فاضل نظری |
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیرد
ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد
خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو
که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمیگیرد
سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز
برو کاین وعظ بیمعنی مرا در سر نمیگیرد
میان گریه میخندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمیگیرد
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کَس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمیگیرد
خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت
دری دیگر نمیداند رهی دیگر نمیگیرد
بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمیگیرد
حافظ
دلم تا عشق باز آمد در او جز غم نمی بینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی بینم
قناعت می کنم با درد چون درمان نمی یابم
نم چشم آبروی من ببرد از بس که می گریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی بینم
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی آید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی بینم
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی بینم
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست. آن دم هم نمی بینم
گم شدم در خود چنان كز خویش نا پیدا شدم
شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم
سایه ای بودم زاول بر زمین افتاده خوار
راست كان خورشید پیدا گشت نا پیدا شدم
ز آمدن بس بی نشان وزشدن بی خبر
گو بیا یك دم برآمد كامدم من یا شدم
نه ، مپرس از من سخن زیرا كه چون پروانه ای
در فروغ شمع روی دوست نا پروا شدم
در ره عشقش قدم در نه ، اگر با دانشی
لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم
چون همه تن می بایست بود و كور گشت
این عجایب بین كه چون بینای نابینا شدم
خاك بر فرقم اگر یك ذره دارم آگهی تا كجاست
چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان
من ز تاثیر دل او بیدل و شیدا شدم
نمونه ای از نثر عطار از "تذکرة الاولیاء"
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری؟
یعنی که نمودند در آیینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری

سال نو مبارک
گاهی اوقات هست که یه بیت شعر رو برای خودم زمزمه می کنم.کمی که می گذره به معنای اون بیشتر دقت می کنم.اونوقته که متوجه بعضی از ظرافت ها توی اون میشم که حیفم میاد همینطوری بی تفاوت از کنارشون بگذرم.
اونها رو یه جایی یادداشت می کنم.اگر خواننده ای اونها رو خونده باشه پیداش می کنم و بهش گوش میدم.مثل بیشتر این اشعاری که گذاشتم.
تا آخرین روز سال ۸۷ هر روز با یک شعر به روز بودم.اما از این به بعد هر جمعه یک شعر رو میذارم.مثل قبل قسمتهایی از شعر که بیشتر مورد توجهم قرار گرفته باشه براتون با رنگ متفاوتی نشون میدم.
امیدوارم که سال بسیار خوب و با برکتی رو پیش رو داشته باشید.
ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون شب خاکستری سردر گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچوابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
درمیان کوچه ها افتان وخیزانت نبینم
مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چو ن قلب خود هرلحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری ام
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غم های خود را با دل من
تا که سیل اشک را این بیش مهمانت نبینم
آب زنيد راه هين که نگار می رسد
مژده دهيد باغ را بوی بهار می رسد
راه دهيد يار را ، آن مه ده چهار را کز رخ نور بخش او نور نثار می رسد
چاک شده ست آسمان،غلغله ای ست در جهان عنبر و مشک می دمد ،سنجق يار می رسد
رونق باغ می رسد، چشم و چراخ می رسد غم به کناره می رود ، مه به کنارمی رسد
تير روانه می رود ، سوی نشانه می رود
ما چه نشسته ايم پس؟شه زشکار می رسد
باغ سلام می کند سرو قيام می کند سبزه پياده می رود ، غنچه سوار می رسد
خلوتيان آسمان تا چه شراب می خورند !
روح خراب و مست شد، عقل خمار می رسد
چون برسی به کوی ما،خامشی است خوی ما
زان که زگفت و گوی ما، گرد و غبار می رسد
دوست ما و همه نعمت فردوس شما را
| داستان زندگی من |
| به هیچ آیین نخواهد شد جدا |
| از حسرت تشویش زای من |
| من از آن دم که ترک کلبه ی خرد پدر گفتم |
| وز همه ان خوش زبان افسانه گویان، تن جدا کردم |
| دل قرین هر بلا کردم |
| ساغری بر بلب نیاوردم که زهری تعبیه در آن نبوده ست |
| آبخور سویی نبردم که نه سرگردانی از آن جست مایه |
| سنگی از جا بر نیاوردم که باشد خانه ام را اولین پایه |
| دیدی ای دل آخر آن مشکین زلفش چه بندی بود؟ |
| در گلستان خون به دل می خورد گل، گر نوشخندی بود |
| مژده اش می بردم از صبح طلایی |
| گفت اینک بس |
| قصه ها کن مرغ خوشخوان |
| گفت رمزی از گزندی بود |
| چه خطر بخش است روح دلکش دریا |
بازیگران تنها ریا کاران صادقند
هازلیت
مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش
که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو
رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم
هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو
دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی
که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو
تو کافردل نمیبندی نقاب زلف و میترسم
که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری
به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو
حافظ
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
سعدی
کفشهایم کو
چه کسی بود صدا زد سهراب
آشنا بود صدا
مثل هوا با تن برگ
بوی هجرت می آید.بالش من پر آواز پر چلچله هاست
باید امشب بروم
منکه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یکنفر باز صدا زد
سهراب
کفشهایم کو